عيسي
دربارة ايمان چه ميگويد؟
پس
روشن است كه هر كس مسيح را دارد، به اين حيات نيز دسترسي دارد؛ اما
هركه مسيح را ندارد، از اين حيات بي بهره خواهد
ماند. اول يوحنا 12 :5
مسيحي واقعي كسيت؟ جالب است كه بدانيم چه نظراتي در اين مورد وجود
دارد. حتي در ميان آنهايي كه در كليسا رشد كرده اند نيز اختلاف نظرهاي
متفاوت ديده ميشود. بعضيها بسيار آزاد مي انديشند و به نظر آنان يك
مسيحي واقعي كسي است كه طبق سنن مرسوم اجتماع زندگي ميكند، مثلا كسي كه
گوشتش را پخته ميخورد و لباسي در خور جامعه ميپوشند و يك همسر نيز
بيشتر ندارد! آنها معتقدند كه اصطلاح“ مسيحي” معمولا بدون هيچ شرطي به
كساني اطلاق ميشود كه رنگ وجلاي تمدن غرب را دارند!
گروه ديگر بر اين نظرند كه يك مسيحي شخصي نادر و مقدس است. آنها
معتقدند كه يك مسيحي بايد بدون اشتباه و همانند فرشتها زندگي كند و روش
زندگيش از روش زندگي عادي ديگران بدور باشد، يعني ميان زمين و آسمان
قرار گيرد و با زندگي واقعي پيوندي نداشته و مناسب كارهاي امروزي جهان
نباشد!
گروه ديگر معتقدند كه مسيحي بودن فقط به روزهاي يكشنبه ـو در كليساـ
محدود ميشود و آنها وقت ديگري ندارند كه صرف خداوند و كلامش كنند. آنها
ميگويند: يك روز در هفته آنهم حداكثر يك ساعت كافيست، چون ما كارهاي
ديگري هم داريم!
عقيدة كدام گروه درست است؟ حقيقت كجاست و مسيحيان راستين چه كساني
هستند؟ اجازه بدهيد كه انجيل را مرور كرده و ببينيم كه چه تعريفي از يك
مسيحي راستين مينمايد. ساده ترين و كاملترين تعريف در نامة اول يوحنا
آمده:
(
آنكه مسيح را دارد
حيات دارد و آنكه مسيح را ندارد حيات نيافته است).
توجه فرماييد كه
مسيحيت حيات ناميده شده،
يعني پيوند زنده با سرچشمة حيات يعني مسيح، اما برداشت من از
اين آيه اين است كه مسيحيت يعني حيات خدا در روح انسان بوسيلة اطمينان
شخصي و قلبي به مسيح بعنوان ناجي و خداوند. براي اينكه اين برداشتم
را بهتر بيان كنم بياييد آنرا از جانب منفي تصور كنيم و ببينيم كه به
چه كسي مسيحي نميتوان گفت و آنوقت به جانب مثبت موضوع بنگريم. يك مسيحي
راستين تنها شخص نجيب نيست كه مهربان و نيكو باشد، بلكه آدمي، استوار،
باهوش و شهروندي پا برجا و همسري وفادار است. مسيح بدون شك بايد آدمي
را چنين صفاتي بخشد، چون اين صفات ثمرات مسيحيت است.
يك
مسيحي نه تنها عضو كليساست، بلكه شخصي است كه تعميد گرفته و اصول
مسيحيت را ميداند و در يك سازمان كليسايي فعاليت ميكند. معمولا ما
مسيحيت را مانند يك سيستم تصور ميكنيم، ما آن را مثل ميوه اي در نظر
ميگيريم كه چيده، شسته و بسته بندي شده تا به مركز فروش حمل شود، اما
از وضعيت داخلي و كيفيت دروني ميوه كاملا قافليم! اين مسيحيت نيست.
چنين روندي كه همانند ميوه آدمي را بسته بندي كنند و به كليسا تحويل
دهند به معناي رابطه با خدا نيست!
يهودا اسخريوطي نيز توانست با كاميابي به عضويت كليسا درآيد. او ظاهرا
صميمي بود و ايمان خود را تأييد نموده و كليسا را خدمت ميكرد، اما
انجام خدمات عمومي و بخشيدن سخاوتمندانه براي هدفي معين با آنكه قابل
ستايش است، ولي اساس مسيحيت نيست،
پس مسيحيت نتيجة پيوند با سرچشمة
حيات است. البته
مسيحي راستين در پي يافتن كليسا و هدف آن ميباشد، اما جستجوي كليسا به
خودي خود نميتواند اين پيوند را با خداي زنده برقرار كند.
ممكن است شخصي بگويد: من دروغ نمي گويم، فريب نميدهم، دزدي نميكنم، قسم
نميخورم و ميگساري نميكنم و از اين زندگي دنيايي دست ميكشم و
…
، آنگاه من يك مسيحي راستين هستم، اما ترك عادتهاي بد و نكات منفي در
زندگي وعزلت جستن به تنهايي نميتواند كسي را به سوي مسيح سوق دهد. آيا
ميشود كه يك خانة نو را با مصالح كهنه و فرسوده ساخت؟ انجيل به معني
مژده يا خبر خوش است و بدون شك خبر خوش آن نيست كه بگوييم نجات از راه
گوشه گيري و عزلت از زندگي ميسر ميگردد، چون مسيحيان اوليه در معابر و
گذرگاهها سرود شادي ميخواندند. آنان نجات يافته و به حيات رسيده بودند
و كارهايشان هميشه مثبت و در راه خدا بود. نيروي متحرك حيات نوين،
نيروي كهن را در هم شكسته بود و كار آنان منحصر به ساختن سنگر براي
زندگي و ممانعت از بعضي شرارتها و بديها نبود،
بلكه آزاد ساختن حيات بود.
اين
را نيز بايد ياد آور شوم كه يك مسيحي ميتواند از ايمان و آيين مقرر و
معيني پيروي كند و شخصي باشد كه تمام نكات ديني را رعايت كند، اما
مسيحي راستين نباشد. انجيل به اين نكته اشاره ميكند كه شياطين هم ايمان
دارند و ميلرزند. در حقيقت گاهي درسترين گفته ها در دوران زندگي مسيح
بروي زمين از دهان كساني بيرون آمد كه در طرف شيطان بودند. هروقت آنها
با عيسي مواجه ميشدند، فرياد ميكشيدند كه:
اي عيسي، فرزند خداي متعال، با من چه كار داري؟
پيش از اينكه حواريون به مسيح ايمان آورند، شياطين فرياد ميكردند و
ايمان داشتند، ولي ايمان آنها به آنگونه نبود كه به قدرت مسيح تسليم
شوند يا جان خود را به او بسپارند.
مسيحيت از ايمان به بعضي اصول بالاتر است. ايمان به حقيقت خوب و بي شك
براي شناخت خدا لازم ميباشد. آيا از حقيقت ميتوان بعنوان خط آهني
استفاده كرد كه قطار از روي آن مي گذرد؟ خط آهن به تنهايي قدرت جابجايي
مسافران را ندارد و نميتواند آنان را به مقصد برساند. دستورها و حقيقت
مسيح در انجيل براي آن است كه ما را در راه خدا نگه دارد، اما آنها به
تنهايي حيات بخش نيستند.
يك
مسيحي شخصي نيست كه بهترين كارها را انجام داده و تلاش كند كه به راه
خويش برود و وظيفة خود را نسبت به خدا انجام دهد. اشخاص زيادي ميگويند
ما تلاش خود را ميكنيم. صداقت و صميميت آنها قابل ستايش است، ولي نهايت
تلاش و انجام وظيفه كردن هم مسيحيت نيست.
براي توضيح بيشتر اجازه بدهيد كه مثالي را بيان كنم: در شهري كه من
اقامت دارم اسكله اي است كه كشتي هاي توريستي در كنار آن پهلو ميگيرند.
روزي كه يكي از آن كشتي ها را تماشا ميكردم ديدم كه سرنشينان آن سه
گروه خاص هستند. اولين گروه خدمة كشتي بودند كه ميبايست در آن كار
كنند، دومين گروه مسافراني بودند كه كار نميكردند و مبلغي را بابت
مسافرت با كشتي پرداخته و از لحظات لذت ميبردند. اما گروه سوم كودكان
بودند نه كار ميكردند و نه پول پرداخته بودند، ولي با اين حال از همه
بيشتر مورد توجه داشتند. آنها از اينسوي كشتي به آن سوي كشتي ميدويدند
و بازي ميكردند. علت وجود كودكان در كشتي پيوندي بود كه با والدين خود
داشتند، يعني آنها براي كودكانشان پول پرداخت كرده و آنها را با خود
ميبردند.
اما
كشتي جهان كه پدر آسماني آن را به سوي نجات و حياتي نو راهنمايي ميكند
فقط يك گروه سرنشين دارد. سرنشينان بر كشتي سوارند به اين دليل كه از
طريق مسيح با كسي كه كشتي را هدايت ميكند پيوندي نا گسستني دارند.
انجيل در اين مورد ميگويد:
( …
نه بخاطر خوبي و پاكي ما، بلكه فقط در اثر رحمت و دلسوزي كه نسبت به
ماداشت
….
« تيطوس
5 :3 »)
و ( .. در اثر
بخشش رايگان و مهرباني خدا و توسط ايمانتان به مسيح نجات يافته ايد…
« افسسيان 8
:2»).
ما بايد تا آنجا پيش برويم كه خود را بخاطر عدالت و شايستگي و فيض و
نيروي نجات بخش و هداياي معجزه آساي مسيح در او ببينيم، نه به جهت
فداكاري خويش، بلكه بواسطة فداكاري او، نه براي كوشش ما، بلكه بواسطة
كوشش او و در نهايت نه بسبب وجود خويش، بلكه بسبب حيات جاوداني كه به
ما رايگان عطا نموده است.
براي اين همه لطف و بخشش چه جوابي داريم؟ چه كاري ميتوانيم در قبال آن
انجام دهيم؟ پاسخ اين سئوال چيزي نيست جز محبت. محبت چيزي است كه
ميتوان آنرا همچون هديه اي يكطرفه پذيرفت. ما نميتوانيم محبت را
خريداري كنيم و همچنين نميتوانيم قراردادي ببنديم و آنرا در برابر بعضي
تقاضا ها تحويل بگيريم. محبت هدية رايگاني است كه با فيض داده ميشود.
ما ميتوانيم كه به محبت پاسخ داده و كوشش كنيم كه شايستة آن باشيم، اما
محبت حقيقي هدية رايگان الهي است و سبب ميشود كه از طريق مسيح به پدر
آسماني ايمان آورده و با او پيوند برقرار ميكنيم.
حال
بياييد به جنبة مثبت يك ميسحي راستين بپردازيم.صفات و مشخصات فرزندان
واقعي خدا چيست؟ اولين مشخصه بدون شك اينست كه مسيح را باور كنند و به
او ايمان آورند. بدون ترديد همه ما از اين صفت آغاز كرده ايم. مسيح به
مفهوم حيات، پدر آسماني و پيوندها ميان انسان وخدا اشاره ميكند. ما
سخنان او را مانند قولهاي قطعي ميپذيريم و ايمان داريم كه معلمي عالي و
داراي قدرت در ايمان و حيات است. ما با عيسي مسيح موافقت داريم و اين
موافقت در مركز و دل مسيحيت قرار دارد. مسيح به ما ميگويد كه انسانها
بخشش و نجات لازم دارند، گمراه شده اند، دل آنها پر از شرارت شده و
شباني لازم دارند كه تا آنها را ببخشد و نجات دهد. اگر در گفتة او
بيانديشيم و بدانيم كه انسانها نتوانسته اند با كوششهاي خود راهي بسوي
خدا جويند، مسيح را يافته ايم. همة ما از اينجا آغاز ميكنيم. در اين
روزهاي پر آشوب كه انسانها بر اثر جنگ، قحطي و حق و ناحق كردن همچون
لشكر شكست خورده از هم پاشيده شده اند و تجارب تلخ و توهمات و پريشان
حالي مجالي براي فكر كردن به آنان نميدهد، هنوز جمعي دست از خود پرستي
برنداشته و ميخواهند با عقل و خرد خويش راهي براي رسيدن به خدا بيابند.
آري، دقيقا
بايد از همين نكته شروع كرد. مسيحي راستين با درك اينكه
نميتواند خود را نجات دهد و شباني را لازم دارد تا او را نجات بخشد،
مسيحيت خود را آغاز ميكند و
آنگاه به سوي عيساي مسيح ميگرايد تا مسيح تمام نيازهايش را پاسخ گويد.
خيلي چيزهاست كه ما را وادار ميكند تا به مسيح اينگونه رو كنيم. اين
ممكن است جستجوي واقعيت باشد كه همان اشتياق بسيار براي دانستن حقيقت
است. اين امكان دارد كه ما ناخشنود شويم ازاينكه علم بشر ناتوان است و
چيزي كه استوار و منطقي است را جستجو كنيم. در چنين حالي بسياري به
مسيح رو كرده اند و او را حقيقت و حيات يافته اند.
عده
اي نيز ممكن است كه به همكار و دوست پناه ببرند، يعني در درون خود
احساس تنهايي كنند، اما همة همنشينان اين جهان نميتوانند هميشه و در
هرحال با آنها باشند و نيازشان را برآورده كنند، بهترين همنشيني كه
بتواند تمام نيازهاي بشر را كاملا پاسخ داده و تمام خواهشهاي انسان را
پاسخ دهد، مسيح است.
محبت، اين موهبت الهي هميشه با پرسشهايي همراه است، محبوب من كجاست؟
يا بازهم ممكن است به هم برسيم؟ آيا زندگي من مانند شمع لرزان
در باد و طوفان حوادث ميسوزد و بر جاي خود جز تاريكي چيزي نميگذارد؟ پس
جستجوي چيزهايي كه استوار بجاي ماند و ايماني كه بسياري را به سوي
مسيح آورده است چيست؟
( آن كسي كه مردگان را زنده ميكند و به ايشان زندگي
ميبخشد، من هستم. هر كه به من ايمان داشته باشد، اگر حتي مانند ديگران
بميرد، بار ديگر زنده خواهد شد و چون به من ايمان دارد، زندگي جاويد
يافته، هرگز هلاك نخواهد شد. ... «انجيل
يوحنا 26- 25 :11»).
اينگونه انسانها درعيساي مسيح دانش مبتني بر چيزهاي جاودان يافتند.
تصور ميكنم كه بعضيها لزوم داشتن يك جهت تعيين شده را در زندگي يافته
اند. راههاي متناقض فراواني وجود دارد كه اگر محتاط نباشيم ما را به
گمراهي ميكشاند. آنها ميپرسند همة اينها به كجا ختم ميشود؟ ما با زندگي
خويش چه كنيم؟ آيا ما واقعا به جايي ميرسيم يا كاري ميكنيم كه به راستي
منشاء اثري باشد؟
همين نكته باعث شد كه من بدنبال خدا بروم. من نميتوانستم روش و فرمول
زندگي را بيابم كه چرا به اين جهان آمده ام و چه چيزي واقعا مهم است و
چه چيزي به زندگي ارزش و معني ميدهد، هميشه سر نخ را گم ميكردم و
نميتوانستم آنرا بيابم، پس فكر كردم بدون شك اگر در من ميل به زندگي
مفهومي دارد و اگر پروردگاري در جهان باشد، بايد پاسخي براي سئوالات
داشته باشد. من به سوي او رو كرده و شنيدم:
كسي كه مرا پيروي كند در تاريكي
گام برنميدارد، بلكه نور زندگي را خواهد داشت،
پس دريافتم كه اين سخن را زيبا و نيكو گفته است.
پاية نيازمندي ما بخشايش و صلح با خدا است.
يقين داشتن ازاينكه خدايي است و ترديد نداشتن دراينكه او مقدس و به حق
عادل است، شرايط مخالفي كه در زندگي ما هست را به گوشه اي ميافكند.
مواجه شدن با نظر واقع بيني با حسادتها، رياكاريها و ناسازگاريها،
انديشه هاي شرير و پليد، سختدلي، كينه توزي و درست سنجيدن خود همانا
قانع شدن از يك نيازمندي اساسي است كه هيچيك از ما نميتوانيم به خودي
خود با آن مقابله كنيم.
نقطةآشتي ميان ما و خدا همان بخشش اوست.
داود پادشاه مردي نيك بود، همانطوري كه خدا ميخواست، اما روزي فرا رسيد
كه او فهميد كه يك نياز فوري و لازم دارد. داود گفت:" .... گناه من
همواره در برابر من است". او بخشايش لازم داشت!
پطرس مايل بود كه همه چيز را كنار گذاشته و مسيح را پيروي كند، اما
زماني رسيد كه مسيح را انكار كرد و به گوشه اي رفت و در تاريكي گريست.
او فهميد كه يك نياز اساسي دارد. پطرس بخشايش و همكاري با مسيح را لازم
داشت.
از
اينگونه موارد كه در بالا ذكر كردم در انجيل فراوان يافت ميشود. اين
يكي از جذابيتهايي است كه ما را بسوي مسيح ميبرد و سر منشاء آن توجه
انسان به اين نكته است كه نيازهاي اساسي دارد و هيچ كس جز عيسي مسيح
نميتواند آنها را برآورده كند.
در اين مورد ما با مسيح هم عقيده هستيم كه مقصود و هدف از زندگي،
همان بجا آوردن ارادة خداست.
يك مسيحي راستين نه تنها با مسيح موافق است،
بلكه به او ايمان دارد، يعني اطمينان كامل دارد به اينكه عيساي
مسيح همان است كه خودش گفته و همة آنچه را كه گفته بجاي مي آورد.(
اما او به تمام كساني كه به او ايمان آوردند، اين حق را داد كه فرزندان
خدا گردند، بلي كافي بود به او ايمان آورند تا نجات يابند
« انجيل يوحنا 12 :1»)،
نام مسيح جلوگاه صفت و ماهيت شخص اوست.
اطمينان كردن به مسيح روح اساسي مسيحي بودن است، اما اين به اين
معني نيست كه ما بايد تمام حقايق مسيح را بدانيم.
ايمان راستين به عيساي مسيح چنين است. بايد به اندازة كافي دربارة او
بدانيم و به قدر كافي به او ايمان داشته باشيم و خويشتن را به او
بسپاريم. پايه و اساس ايمان مسيحيت بسيار ساده و امري شخصي است. من
ايمان دارم كه فرزند يگانة خدا بوسلية محبتي كه داشت، در ميان انسانها
زندگي كرد، تا راه نجات را نشان دهد و ارادة پدرش – خدا- را نشان داده
و مرا بسوي خدا رهبري كند.
من
ايمان دارم كه مسيح براي گناهان من رنج كشيد، جان داد و تنها نجات
دهندة من است. من ايمان دارم كه مسيح زنده است و بر گناهان و مرگ و
شرير چيره شده و بر دست راست پدر نشسته است. مسيح خداوندي توانا، دوست،
راهنما و ناجي من است. من به او ايمان و اطمينان دارم و با سپردن جان
خود در دست او به او پاسخ ميدهم.
معمولا ما منتظر بررسيهاي جديد دربارة مسيح و مسيحيت هستيم و
استدلالاتي دربارة او مي شنويم. ما به شهادتهاي ديگران گوش ميدهيم و به
نقطه اي ميرسيم كه بگوييم: بيشك در انديشه، قانع هستيم كه مسيح خداوند
و ناجي است ولي اين كافي نيست.
بايد دست به عمل واگذاري خويشتن زد و خود را به مسيح سپرد.
اين همان ايماني است كه ما را با مسيح متحد ميكند.
انجيل در زمينة عملي ايمان ميگويد:
(اما او به تمام كساني كه به او ايمان آوردند، اين حق را داد كه
فرزندان خدا گردند ... ).
اين ايمان، همان ايماني است كه به معناي درك، دريافتن و
قبول كردن واتحاد با مسيح ميباشد. اگر لحظه اي با خود جدي باشيم و به
آنچه كه مسيح فرموده، انجام داده و خواهد داد ايمان آوريم، همان لحظه
اولين قدم را بسوي مسيحيت راستين برداشته ايم.
آري، اگر شما هم ايمان بياوريد، روان خود را با مسيح متحد ميكنيد.
عيساي مسيح خود را با محبت بي پايان با دادن جان و چشيدن طعم مرگ و
رستاخيز از آن به ما داده است. اوهميشه منتظر ما است و لحظه اي كه ما
به او جواب مثبت بدهيم و دل خود را به او بسپاريم و به او اطمينان
داشته باشيم، تا ابد متعلق به او خواهيم بود.آمين.
دوست
و خواننده گرامي؛
كليه
انتقادات، پيشنهادات و سئوالات شما را از صميم دل مي پذيرم و در اسرع
وقت پاسخ خواهم داد. شما ميتوانيد با
اين
آدرس پست الكترونيكي با بنده تماس حاصل فرماييد:
St_Khadem_Jesus@Yahoo.de
خادم
خداوندمان مسيح، استيفان -ف. آلمان
|