|
عيسي درباره ما چه ميگويد
….من
آمده ام تا چنين اشخاصي را بيابم و نجات بخشم! انجيل
لوقا 10 : 19
من نميدانم آيا ما انسانها واقعا
خود را ميشناسيم؟ آيا جوابي براي مسائل زندگيمان داريم؟ من كيستم؟
ماهيت حقيقي من چيست؟ چرا در اين جهان هستم؟ از كجا آمده ام و به كجا
ميروم؟ معناي وجود چيست؟
در عصر ما تقريبا هر زمينه و موضوعي
با دانش بشري و تكنولوژي تركيب شده، ولي دانش ما درباره خودمان خيلي كم
است.
روانشناسان بر اين معتقدند كه يكي
از تضاد ها و برخوردهاي اساسي در شخصيت انسان، تضاد ميان انسان و خود
اوست و انسان نميداند چگونه خودش را با خويشتن خود آشتي دهد! به اين
دليل بيش ازسي درصد بيماران روحي مبتلا به امراض عصبي نيستند، بلكه
دچار بي مفهومي و پوچي در زندگيند و نمي دانند چگونه در خوشبختي و شادي
زندگي كنند!
در قرن بيست و يكم افراد زيادي
جوابهاي سئوالات ريز و درشت انسان را با علم بشري ميدهند، ولي جوابي
براي سئوالات اساسي - و نيازهاي باطني - و حقيقي انسانها ندارند. شايد
بهتر باشد بگويم آنها هيچ جواب درستي براي اينگونه سئوالات ندارند!
عيسي
پاسخگوي سئوالات بزرگ و حقيقي انسانها در زندگيشان است.
او به عميقترين آرزوهاي دل ما پي برده و به زاويه هاي تيره و پنهان
باطن ما نور مي اندازد. زندگي چيست؟ چرا در اين جهان رنج و شرارت و مرگ
است؟ پاسخهاي عيسي دلنشين، رضايت بخش و در بر گيرنده حقايق جهان و
مردم است و همه تجربه ها را شامل ميشود.
عيسي به ما
چيزهايي مي آموزد كه هيچ كس ديگر نمي تواند درباره آن به اين شيوايي
سخن گويد. او
خودش را با ما آشنا كرده و ارزش حقيقي ما را به ما نشان ميدهد و
ميخواهد همچون برادران و خواهرانش
فرزندان پدر
آسماني
–
خدا- شويم!
عيسي به
ما ميآموزد كه درك معناي وجود جز در پرتو جلال پدر امكان پذير نيست.
اين جهان، جهان پدر ماست. خدا ما را آفريد و بروي زمين قرار داده و
نقشه اي براي ما كشيده است.
منظور خدا از آفرينش ما اين است كه به او نزديك شويم و طبق اراده اش
زندگي كنيم. ما مخلوقاتي هستيم كه به دست خدا آفريده شده و
قدرت و اختيار انتخاب داريم. بشر فقط پوست و گوشت و استخوان نيست، بلكه
موجوديست كه بشكل و صورت خدا آفريده شده( رجوع شود به كتاب پيدايش 26
:1). انسان مظهر و جلال دهنده وجود الهي است
كه با قدرت ارزش يابي و قضاوت در برابر بد و خوب حساسيت اخلاقي دارد.
تراژدي قرن حاضر
–
بيست و يكم- به مردم مي آموزد كه ارزش انسان همانند يك حيوان پيشرفته
و عالي رتبه است! با چنين طرز تفكري انسانها به كجا ميروند؟ پس شخصيت
و معني انسانيت چيست؟ آيا انسانها آفريده شده اند كه گوشت دم توپ
ديگران شده و لاشه آنها كود كشاورزي شود؟ آيا انسان براي اين آفريده
شده كه فقط دنبال اميال جنسي باشد؟ آيا انسان ارزش آسماني و روحاني خود
را از دست داده است؟
آيا انسان نميخواهد سرش را بالا
بگيرد و كمي به ارتفاعاتي كه خدا برايش تدارك ديده نظري بياندازد؟ آيا
با اين وصف حال چشم انداز و آينده اي روشن براي انسان وجود دارد؟
هنگامي كه
نور مسيح شروع به تابيدن مي نمايد، ما خود را در عظمت و شكوه و نقشه
بزرگ خدا ميبينيم و جوابهاي سئوالات فوق
–
و ماهيت خود
–
را پيدا ميكنيم و اين نكته ثابت ميشود كه بدون مسيح و پدر آسماني و
نقشه هايش اصلا در خور زندگي نيستم.
عيساي مسيح اين نكته را كاملا آشكار
نمود كه سراسر زندگي معنايي جز خداشناسي ندارد، مسيح فرمود: ( و
زندگي جاويد از اين راه بدست مي آيد كه تو را كه خداي واقعي و بي نظير
هستي و عيسي مسيح را به اين جهان فرستاده اي، بشناسند « انجيل يوحنا 3 : 17»). شناخت و نزديك شدن به او،
بزرگترين مزيت زندگي است. مانند خدا شدن و با او زندگي كردن و روزگار
را سپري كردن نهايت حقيقت زندگي است. آگستين مقدس در اين زمينه ميگويد:
خدايا، تو ما را براي خودت ساخته اي، دلهاي ما تا آرامش خود را درتو
نيابد از تب و تاب باز نمي ايستد.
طبيعت نيز، اگر از لحاظ مسيح
نگريسته شود، تصوير تازه اي پيدا ميكند. آنچه ما از از پديده هاي
فيزيكي و مادي در اطراف خود ميبينيم چيزي جز جلوه خدا و كمال و اراده
او نيست. گلها و درختان و حيوانات، حتي موهاي سر ما همه حساب و كتاب
دارند. خدا خود را بوسيله جهاني كه به خواست
خودش پديد آورده، به ما تقديم و عرضه مي دارد. تجارب تلخ و
حقايق زندگي ظاهرا مخالف اين نظر است، شايد شخصي بگويد: خيلي خب، اين
نظر خيلي جذاب و زيباست ولي درباره بدي و ظلم چه مي گوييد؟ در پاسخ به
اين سئوال فقط ميتوانيم بگوييم كه عيسي مسيح
خودش به بدترين چيزي كه دنيا ميتوانست بر
سرش بياورد دچار شد و با پيروزي بر گناه و مرگ براي هميشه قدرت و جلال
و محبت پدر را ثابت كرد.
توجه فرماييد كه مسيح چگونه همه چيز
را به پدر آسماني مربوط ميسازد و ميفرمايد: (خوراك من اين است كه
خواست خدا را بجاي آورم و كاري كه بعهده من گذاشته است انجام دهم «انجيل
يوحنا 34 : 4»). اراده و خواست پدر هدف و باعث خشنودي او
بود، چنانكه آمده: (اي خداي من، چقدر دوست دارم خواست تو را بجا
آورم! دستورات تو را در دل خود حفظ ميكنم « مزامير 8 : 40»).
هنگامي كه دعا ميكرد ميفرمود:(اي پدر ما كه
در آسماني….).
قبل از اينكه مصلوب و با درد و رنج روي صليب مواجه شود، آنرا پذيرفته
بود و فرمود: (….
آيا جامي را كه پدرم به من داده است، نبايد بنوشم؟
«انجيل يوحنا 11 : 18»).
آخرين كلماتي كه بروي صليب بر زبان آورد اين بود: (اي پدر، روح خود
را به دست تو ميسپارم). به نظر و عقيده
ميسح، خداي پدر سر منشاء حيات است و زندگي جاودانه را در ازاء ايمان،
اطاعت و اعتماد به ما ارزاني مي دارد. اينگونه زندگي ما
پاك و مقدس و با مفهوم ميشود.
لطفا به آنچه عيسي درباره شما
ميگويد توجه نماييد و آنرا باور كنيد! شما زنده ايد و خدا شما را براي
خودش آفريده است. پدر آسماني ياد آور ميشود كه جسم و بدن آدمي نيز مهم
است و نبايد از آن سوء استفاده كرد يا آن را بي ارزش دانست. مسيح هم به
احتياجات جسماني و بدني توجه داشت، به گرسنگان خوراك ميداد، بيماران را
شفا ميداد، جذامي ها را پاك مي نمود، كر و لال ها و كوران را درمان
ميكرد. عيسي شاگردان خود را از مشغله خدمت به مردم فرا ميخواند تا لحظه
اي استراحت كنند، چون او بهتر از بسياري از مردم آن روز ميدانست كه
بايد در سايه رحمت و لطف پدر استراحت كرد و از هياهوي و مشغله زندگي
دور شد. پس خداوند پدر نه تنها با روح انسان ، بلكه به جسم و وجود كلي
بشر توجه دارد.
در دنيايي
كه گرسنگي در برخي نقاط آن بيداد ميكند و ميليونها پناهنده و آواره جنگ
در آن وجود دارد و بسياري اجتماعاتش را جنگ و خونريزي ويران كرده،
ميسحيان معتقد بايد هوشيار و آگاه باشند كه خداوندشان به آنها فرموده
كه در رفع احتياجات جسماني و مادي به آنها كمك ميكند.
جسم انسان اهميت ويژه اي دارد، ولي
جسم جوهرهستي و زندگي نيست. جسم و تن جايگاه چيز مهمتري يعني روح
–
يا جان- جاويدان آدمي است. جان انسان آنقدر ارزشمند است كه عيسي
درباره آن ميفرمايد: (چه فايده انسان تمام دنيا را ببرد ولي در عوض
جانش را از دست بدهد؟ « انجيل مرقس 36 : 8»)
و يا ميفرمايد: (نترسيد از كساني كه
ميتوانند فقط بدن شما را بكشند ولي نمي توانند به روحتان صدمه بزنند
« انجيل متي 28 :10»).
روزي جسم كنار گذاشته خواهد شد، ولي جان
–
يا روح- هرگز نخواهد مرد و به زندگي جاودانه ادامه خواهد داد. تن
مانند قفسي است كه براي مدتي ساخته شده تا روح و روان آدمي در آن
زنداني شود. در اثر مرور زمان قفس فرسوده و خراب خواهد شد، و ماهيت
معنوي و جان
–
يا روح- پرواز كرده و تا ابد باقي خواهد ماند.
روح سرنوشت و تقديري جاويدان دارد.
جان كسي كه از گناه خود توبه كند و به خدا وند
–
مسيح- ايمان آورده ولبريز محبتش شود، نزد خداوند پدر خواهد بود و
هميشه در امان است، ولي كسي كه توبه نكند و پشيمان نشود
و ايمان نياورد، محكوم به جدايي
ابدي از خدا خواهد بود. اگر ما حقيقت و صحت يكي از اين دو
–
يعني پدر و فرزند- را بپذيريم، براي پذيرفتن حقيقت و درستي ديگري نيز
بايد آماده باشيم. مسيح با اين كلمات مردم را بسوي پدر ميخواند: (…آفرين،
آفرين! حال كه در اين مبلغ كم درستكار بودي، مسئوليتهاي بزرگتري به تو
خواهم سپرد. بيا و در شادي من شريك شو
«انجيل متي 21 : 25»). ولي اين كلمات
براي ديگران آمده است: (
…
اي بد كاران از من دور شويد!
«انجيل لوقا 27 : 13»). پس ميبينيم كه
زندگي جنبه مقدماتي و تمهيدي دارد و فرصتي براي تمرين و آزمايش است.
اين جهان عرصه و مجالي براي اخذ
تصميمات بزرگ ابدي است. كدام يك براي شما بيشتر اهميت دارد؟ زندگي
جسماني يا زندگي روحاني؟ تن يا روان؟ آسايش و پولداري يا فضيلت اخلاقي؟
لذ تهاي آني يا ارزشهاي جاويدان؟
شخصي را در نظر بگيريد كه بعد از
جشن عروسيش به خانه مي آيد. حتما اين شخص در آن مراسم حلقه ازدواج
دريافت كرده. آيا ميتوانيد تصور كنيد كه او حلقه اش را به كناري
انداخته و جعبه آن را زير بالش خود بگذارد!؟
اين مثال به اين جهت بيان شد كه
مواظب باشيم تا مبادا روح و روان را به گوشه اي بيندازيم و در لذت نا
پايدار و خواهشهاي جسماني محو شويم.
مسيح گامي
فراتر نهاده مي فرمايد كه براي فرزندان خدا اكنون هدف و مقصودي است.
او به ما تعليم ميدهد كه خوبي ممكن و براي انسان لازم است، ولي ادبيات
معاصر قرن ما منكر اين نكته مي باشد! در رمانهاي امروز، ارزشهاي انساني
برعكس شده، يعني خوبها را بد و بدها را خوب جلوه ميدهند! اين عبارت از
ادبيات اگزيستانسياليستي جديد فرانسه معروف شده كه ميگويد انسان اشتياق
به گل و لجن دارد! ولي عيسي هميشه امكان -و لازم بودن- خوبي را به ما
ياد آور ميشود، او ميفرمايد: (پس شما كامل باشيد، همانگونه كه پدر
آسماني شما كامل است « انجيل متي 48 : 5»).
مسيح به ما
ميگويد كه انسان ميتواند در اين دنيا روي آرامش و صلح و سعادت ببيند،
ولي در روزگار ما جاي شگفتي نيست كه عده كمي از صاحبدلان از آرامش و
صلح دروني برخوردارند. او در طول زندگي خود، با وجود تمام اهانتها، انكارها، شتم و ضرب، و نفرين و درد و بالاخره
مرگ كه برايش واقع شد، هرگز آرامش عميق دروني خود را از دست نداد.
يكي از شهداي مسيحيت را ميخواستند
زنده بسوزانند، پس مقدمات را فراهم نمودند. شهيد به آن قاضي كه فرمان
سوزاندش را صادر كرده بود گفت: آقاي قاضي، دلم ميخواست كه شما مي آمديد
و دستتان را روي قلب من ميگذاشتيد و لمس ميكرديد قلب من تند تر ميزند
يا قلب شما! سپس باور ميكرديد كه فرزند حقيقي خدا كه در عشق و محبت
خداوندش حل شده، ميتواند با دلي آسوده و آرام سختترين آزمايشهاي زندگي
را تحمل كند!
بجز آنچه كه در بالا ذكر شد، عيسي
چيزهاي ديگري هم درباره ما ميفرمايد، مثلا به ما مي گويد كه ما ارواح زنده هستيم و تا زماني كه به خانه خدا باز نگشته ايم در عمق
سرزمين حيرت و ناداني خود گمشده ايم.
همچنين ميفرمايد بدترين چيز در اين دنيا ناداني و بدبختي يا حتي
مرگ نيست، بلكه گناه و معصيت است. منظور از گناه هر چيزي
است كه ما را از خدا و خواهران و برادرانمان دور و جدا سازد. عيسي همه
عواقب مهلك گناه را در كلمه گمشده خلاصه ميكند. ما با تخيل خود
ميتوانيم همه عواقب شوم و سختيهاي گمشدگي را تصور كنيم. بيهوده نيست
اگر بگوييم كه گناه ما را از سرچشمه محبت دور ميكند و از خدمت حقيقي
خدا باز ميدارد، و در نهايت ما را از دوستي با خدا محروم ميكند. گناه
ما را از تقديري كه خدا
– پدر آسماني- براي
جهان و جهانيان معين كرده دور ميسازد. عيسي كه در انجيل به ما معرفي
ميشود يك مربي مذهبي نيست كه از خود سخن بگويد، بلكه ماموريت بزرگي به
او محول شده، چنانكه فرمود: ( من آمده ام تا چنين اشخاصي را بيابم و نجات بخشم!
«
انجيل لوقا 10 : 19»)،
ماموريت او به بهاي جانش تمام شد. شكنجه و مرگ او بر صليب ملاك حقيقي تعاليم او
درباره نيازهاي بشر ميباشد.
عيسي حاضر
و مايل است كه جان خود را بدهد تا آن گمشده باز يافته شده كه بعلت
گناهكاري از پدر جدا گشته بتواند وارد نور و زندگي جاودان شود.
آواز گمشدگي از آغاز تا پايان كتاب
مقدس
–
انجيل- به گوش ميرسد، ولي موضوع گمشدگي به اهميت
بازيافتن
نيست.عطر خوش بازيافتن از هر صفحه انجيل به مشام ميرسد. مثال شخصي كه
سكه اي را گم كرده و تا آن را پيدا نكرد آرام نشد، يا گوسفندي كه در
بيابان گمشده و شبان بدنبال او رفته و نود و نه گوسفند ديگر را رها
ميكند و يا داستان آن فرزندي كه گم شده بود و به محض ورود به خانه
پدري، پدرش او را در آغوش گرفت و
…،
عيسي
ميفرمايد كه خداي پدر هم همينگونه است.
مسيح خودش آمده كه ما گمشدگان را
پيدا كند و نجات دهد.او ميخواهد كه همه را ببخشد و زندگي جاودان را
ارزاني دارد. هر جا كه كسي ناتوان باشد
–
چه جسمي و چه روحي- بداند كه خداوندي مهربان، دلسوز و توانايي هست كه
او را صحيح و سالم بگرداند.
صليب و مصلوب شدن عيسي مسيح را
ميتوان به اين معناي ساده تعبير كرد كه گرچه ما گمشده ايم، ولي خدا
–
پدر آسماني- ما را دوست دارد. عشق و محبت الهي كاملا در پسر خدا
–
عيسي مسيح- هويداست، ما را مي طلبد و با آغوشي باز بروي صليب ميپذيرد.
هنگامي كه آن عشق را دريافت كرده و طعم آن را چشيديم، به بخشنده آن
اعتماد ميكنيم. صاحب محبت ما را باز مي يابد و ما خودمانرا پيدا
ميكنيم. بدين ترتيب ما پاسخ بزرگترين سئوالي كه در زندگي پيش مي آيد را
پيدا ميكنيم، يعني: (زيرا خدا بقدري مردم جهان را دوست دارد كه يگانه فرزند
خود را فرستاده، تا هر كه به او ايمان آورد، هلاك نشود بلكه زندگي
جاويد بيابد
«
انجيل يوحنا 16 : 3»).
به اميد آن روزي كه
كلامش جهانگير شده و همه انسانها -خصوصا هموطنان ايراني- آن را با جان
و دل بپذيرند و طعم اين عشق فنا ناپذير را بچشند. عشقي كه اگر در قلب و
بطن انسان بنشيند، آرامشي را به هديه ميآورد كه واقعا غير قابل وصف و
نوشتن است.
و به اميد روزي كه بشر
گمشده، پيدا شود و از گناهان آزاد گردد. آمين
دوست و خواننده گرامي؛
كليه انتقادات، پيشنهادات
و سئوالات شما را از صميم دل مي پذيرم و در اسرع وقت پاسخ خواهم داد.
شما ميتوانيد با اين آدرس پست الكترونيكي با بنده تماس حاصل فرماييد
St_Khadem_Jesus@Yahoo.de
خادم خداوندمان مسيح، استيفان. آلمان
|