Home | مجله جوانان با مسیح | مقالات | موعظه | کتاب مقدس | اخبار | تلویزیون

سکونت مسیح در قلب ما

 

 

 

 عيسي دربارة جايگيري خود در دل ما چه ميگويد؟

 

.دعا ميكنم كه مسيح از راه ايمانتان، در دل شما جاي گيرد. از خدا ميخواهم آنقدر در محبت مسيح ريشه بدوانيد……                       نامة پولس به مسيحيان افسس  18 17 :3

 

 

شكي نيست كه يكي از اصول بي نظير مسيحيت اين است كه عيساي مسيح شخصا به وسيلة حضور روح القدس در دل ما وارد ميشود و در آنجا جاي ميگيرد.

خداوند ما مسيح به شاگردانش فرمود:( من خود را فقط به كساني نشان ميدهم كه مرا دوست مي دارند و هر چه ميگويم اطاعت ميكنند. پدرم خدا نيز ايشان را دوست دارد و ما نزد ايشان آمده، با ايشان زندگي خواهيم كرد    «  انجيل يوحنا 23  : 14»). براي آنها درك اين مطلب دشوار بود و نميتوانستند بفهمند كه عيسي چه ميگويد. چگونه ممكن بود مسيح بتواند مسكن خويش را در آنان قرار دهد؟

قابل توجه است كه عيسي همان كلماتي را در آيه بالا بكار برد كه در اوايل فصل چهاردهم انجيل يوحنا بكار برده است: ( من ميروم تا آن جا را براي شما آماده كنم . تا جايي كه من هستم شما نيز باشيد)، خداوند ما به شاگردانش قول ميدهد كه وقتي به آسمان ميرود جايي براي آنان تهيه نموده و آنها را پذيرا باشد.

آيا براي آنها ممكن بود كه محلي در دل خود براي عيسي آماده كنند؟ آيا مسيح خواهد آمد و در دل آنان با ايشان ساكن خواهد شد؟ چگونه اين امر ممكن ميشود؟ شاگردان معني اين سخن را نتوانستند درك كنند.

هفت هفته بعد، عيد پنطيكاست فرا رسيد و روح زندة مسيح به كليسا داده شد، آنگاه  شاگردان دريافتند منظور و مقصود استاد چه بود. آري، اين روح پاك خدا بود كه در اورشليم فرياد زد و اثبات كرد كه فقط از راه اهداي روح القدس، خدا در انسان زيست ميكند. بدن انسان ايماندار جايگاه و پرستشگاه خداي زنده و دل آدمي خانة عيساي مسيح است.   

در كتاب مقدس انجيل-، عيسي هميشه قبل از رفتن به اورشليم به خانه اي ميرفت كه متعلق به مريم و مرتا و ايلعازر بود و نزديك آن شهر قرار داشت.استاد آنجا استراحت ميكرد و چيزي ميخورد و هنگامي كه از اورشليم از ميان كساني كه رفتار نا ملايم با او داشتند باز مي گشت، به آنجا ميرفت و از همنشيني با اهل آن خانه لذت ميبرد. عيسي بايد چقدر از آزادي و عشق و مهمان نوازيي كه اهل آن خانه به او تقديم ميكردند سپاسگذار باشد! اما در نظر داشته باشيد كه خداوند ما چه چيزي را به آنها هديه ميداد. عيسي حضور روشني بخش خويش را با آرامش و نيروي خاص به آن خانه ميبرد. استاد در جواب پيغام آنان فرمود:( اين بيماري باعث مرگ ايلعازر نخواهد شد، بلكه باعث بزرگي و جلال خدا خواهد گشت..   « انجيل يوحنا  4 : 11 »). آري، اهل آن خانه و حاضرين جلال خدا را در برخاستن ايلعازر از مرگ با نداي مسيح ديدند.

 

همين خداوند با ماست. دل ما نيز ميتواند مثل خانة مريم و مارتا و ايلعازر باشد كه مسيح در آن مي آراميد.

اجازه بدهيد براي بهتر درك كردن اين موضوع مثالي بياورم تا چگونگي مسكن گزيدن مسيح را بهتر بيان كنم.

براي اينكه اين شرح واضح تر باشد، آن را با ضمير اول شخص مفرد بيان ميكنم: تاكنون در زندگي من چند روي داد مهم رخ داده كه يكي از آنها ازدواج بود. اولين عكس العمل خودم را نسبت به ازدواج به ياد دارم، زماني كه مجرد بودم به من ميگفتند:“ تو بايد ازدواج كني تا زندگيت سر و سامان بگيرد”. در عالم خيال با آنها هم نظر ميشدم، اما وقتي به استقلال خود فكر كرده و بعضي تعهدات ازدواج را مرور ميكردم، دچار شك و ترديد ميشدم و پشتم ميلرزيد. تا روزي با يك خانم آشنا شده و به او ابراز علاقه نمودم و بر خلاف تفكراتم همة ترديدها دربارة زندگي زناشويي از من زدوده شد. به هيچ چيزفكر نميكردم جز اينكه ميخواستم در تمام زندگي با او باشم. آن خانم تنها كسي بود كه ميتوانستم با او زندگي كنم. در اين رابطه، خشنودي و شادماني و خوشي واقعي را احساس

كرده و ميكنم.

رويداد مهم ديگر زندگيم آن بود كه عيسي ميسح اجازه داد تا او را بشناسم و مرا با كلامش دعوت نمود. اگر حقيقت را بخواهيد، در برداشتن اين گام هم مانند ازدواجم بسيار محتاط بودم. استقلال خود را اجر مي نهادم و ميخواستم همانگونه كه ميخواهم زندگي كرده و فكر ميكردم عيسي مسيح مرا در زندگي محدود ميكند. هميشه فكر ميكردم كه اگر او براستي زنده است همانطور كه ديگران ميگويند چرا من بايد خود را بي كم و كاست تسليم او كنم؟ شايد مرا به راهي ببرد كه نمي خواهم به آن گام نهم! اما خدا در بخشش خود يعني مسيح را زيبا به من نمايان ساخت. او مرا جلب كرد، آري او مرا جلب كرد تا جايي كه خواهانش شدم و ديگر استقلال خويش را نخواستم. روزي او را به دل خود دعوت كردم، چه مهماني پر شكوهي! وجودش راستين و پر احساس بود. او به تاريكي دل من قدم نهاد و آن را روشن ساخت. مسيح در قلب من آتشي برافروخت كه سردي را به گرمي تبديل نمود و . . بايد اعتراف كنم، هرگز از اينكه در را بروي مسيح گشودم پشيمان نشده و تا ابد پشيمان نخواهم شد.

اين گام نخست بود و بعد فرمود: ( اكنون در مقابل در ايستاده، در را ميكوبم. هر كه صداي مرا بشنود و در را بگشايد، داخل شده، با او دوستي دائمي برقرار خواهم كرد، و او نيز با من     « مكاشفه 20 : 3 »).

اگر شما هم مايل هستيد كه زندگي خود را منزلگاه خداي زنده سازيد، اجازه بدهيد تا شما را تشويق كنم كه مسيح را به دل خود دعوت كنيد، بدون شك او خواهد آمد.

با شادي اين رابطة نو يافته به مسيح گفتم: خداوندا، ميخواهم كه دلم متعلق به تو باشد؛ ميخواهم در آن خانه كني و آن را مسكن خود بداني، آنچه دارم از آن توست. اجازه بده تو را در اين خانه بگردانم و همه جا را به تو نشان بدهم تا در آن آسوده تر باشي. او بسيار پر فيض بود و از اين دعوت شاد شد.

نخستين مكان، اتاق مطالعه و كتابخانه بود. در اين اتاق كوچك با ديوارهاي قطور كتابها، مجله ها و عكسهايي بود كه از وجود آنها شرمنده شدم و اين قابل توجه بود كه تاكنون از اين امر آگاه نبودم. وقتي او به آنجا آمد پريشان و خجل شدم. در ميان آن مجلات و عكسها و كتابها، چيزهايي بود كه چشمانش پاكتر از آن بود كه به آنها نظر بياندازد. از شرمساري سرم را پايين انداخته و از او پرسيدم: خداوندا، دريافتم كه اين اتاق مايع شرمندگي است و بايد تغيير پيدا كند، ممكن است به من كمك كني تا آنگونه كه ميخواهي اين اتاق را درست كنم؟ او گفت: حتما، بي شك و با كمال ميل به تو كمك ميكنم، من به همين منظور اينجا آمدم. مجددا فرمود: هر چه كه ميخواهي بخوان و ببين، اما من ميگويم همة آنها پاك و سودمند و خوب و راست نيستند، پس آنها را دور بريز و در قفسه هاي خالي كتاب مقدس انجيل- و كتابهاي تعليماتي متعلق به آن را جايگزين كن و كتابخانه ات را با كلام خدا پر نموده و روز و شب در آن تفكر كن. من اين كار را انجام دادم و بعد از گذشت مدت زماني به اين حقيقت رسيدم كه پاكي و نيروي راستين مسيح  باعث بازگشت انديشه هاي پاك در من شد!

اجازه بدهيد پيشنهاد كنم كه اگر شما هم در اتاق مطالعة خود مشكلاتي داريد كه من هم داشتم، مسيح را به آنجا دعوت كنيد، فرصت را غنيمت شمرده و نظر او را دربارة كتابخانة خود پرسيده و اجرا نماييد، آنگاه انديشة خود را با كلام خدا پر سازيد و بر آن تفكر كنيد.

از آنجا به اتاق غذاخوري رفتيم. اين اتاق در خانه براي من خيلي مهم بود. به او گفتم: من اين اتاق را خيلي دوست دارم، پرسيد: غذا چه داري؟‌ گفتم: سبزي پلو و ماهي قزل آلا، كتلت و ترشي و دسر و نوشيدني هاي متفاوت، اينها چيزهايي هستند كه من خيلي دوست دارم و گمان نميكنم كه شما را ناراحت كند! وقتي كه غذا را در مقابل او گذاشتم چيزي نگفت و دست نزد، با پريشاني به او گفتم: از اين غذا خوشتان نمي آيد؟ گفت:( من خوراكي دارم كه شما از آن خبر نداريد خوراك من اينست كه خواست خدا را بجا آورم   « يوحنا  34 و 32 : 4»). مجددا به من نگاهي كرد و فرمود: اگر خوراكي ميخواهي كه واقعا تو را سير كند، ارادة پدر را جستجو كن نه خوشيها و لذات خود را. آنگاه دريافتم كه خوراك يك مسيحي راستين چيست!

 

اگر مسيح در دل ما باشد، چه خوراكي را بايد به او تقديم كنيم؟‌ چه خوراكي شما خودتان ميخوريد؟ آيا زندگي شما پر از خود خواهي است يا ارادة پدر را بجاي مي آوريد و با آن خوراك و نوشيدني براي خود فراهم ميكنيد؟

 

از اتاق غذا خوري به اتاق نشيمن رفتيم. اين اتاق دلپذير و پر از آرامش بود، من آن اتاق را هم خيلي دوست داشتم. اين اتاق محيطي آرام، شومينه، مبلمان و صندليهاي راحت داشت. او مسيح-  گويي از آن اتاق خوشش آمد و گفت: اين اتاق براستي زيباست، بهتر است كه هميشه سري به اينجا بزنيم و از همنشيني با يكديگر لذت ببريم. من از اين پيشنهادش خيلي خوشحال شدم. انديشة ديگري به فكرم نيامد، جز آنكه لحظاتي را با مسيح در صميميت بسر ببرم. او قول داد كه هر روز را در اينجا آغاز كنيم. پس هر روز از پله ها پايين مي آمدم و در اتاق نشيمن مينشتم. او انجيل را بر ميداشت، آنرا باز ميكرد و با هم آن را ميخوانديم. مسيح مطالب بسياري را برايم گفت و حقايق را واضحتر بيان فرمود. وقتي از محبت و رحمتي كه نسبت به من داشت سخن ميگفت، شديدا دلگرم ميشدم. اين ساعات بسيار شگفت انگيز و لذتبخش بود.

كم كم بر اثر گرفتاريهاي زندگي زمان همنشيني كمتر شد، نميدانم چرا! تا جايي كه گرفتاريهاي من وقتي براي همنشيني با استاد باقي نگذاشت. البته بايد اعتراف كنم كه اين كار عمدي نبود، اتفاقي چنين شد. نهايتا كار به ‌آنجا كشيد كه بعضي روزها اصلا وقت نميكردم همنشينش شوم. تا روزي كه از پله ها پايين آمده و داشتم فكر ميكردم كه چگونه كارهاي امروز را انجام دهم. ازجلوي اتاق نشيمن رد شدم و ديدم در باز است!  پس به داخل نگريستم و ديدم كه شومينه را روشن كرده و آنجا نشسته است. ناگهان در نوميدي به فكر فرو رفتم، او مهمان من است و او را خودم دعوت كردم و او هم با كمال ميل دعوت مرا پذيرفت، اما من او را فراموش كردم!  سرم را از خجالت پايين انداختم و به او گفتم: اي استاد پاك و بركت دهنده، مرا ببخش، آيا شما هر روز اينجا منتظر من بوديد؟ او گفت: آري، مگر به تو قول ندادم كه هر روز منتظر تو هستم؟ پس بيشتر خجل شدم چون با وجود بي وفايي من، استاد با وفا به قول خود پايدار بود. از او طلب بخشش كردم و بيدرنگ او مرا بخشيد، همچنانكه هر گاه ما به راستي از كردار ناشايست خود پشيمان شده باشيم، ما را بيدرنگ مي بخشد.

استاد بمن فرمود: مشكل تو در اين است كه فكر ميكني تنها زمان پيشرفت روحاني تو آن زماني است كه در آرامش به مطالعة انجيل و دعا ميپردازي، همچنين فراموش كرده اي كه اين ساعت براي من هم ارزش دارد.  يقين داشته باش كه من تو را دوست دارم و تو را با فداكاري زياد نجات داده ام. من همكاري تو را ميخواهم، حتي اگر نميخواهي وقت آرامش دعا را براي خود حفظ كني و به آن ادامه بدهي، به خاطر من از آن دست مكش.

آري، اين حقيقت است كه مسيح به همنشيني من ميل دارد و ميخواهد با من باشد و انتظار ميكشد. شايد بگوييد به چه دليل اين ادعا را ميكنم؟ دليل اين ادعا و پاسخ اين سئوال اين است: او مرا تغيير داد و در مراعات ساعت دعا از هر عامل ديگري موثر تر بود.

اگر اين ادعا و پاسخ اين سئوال براي شما كافي نبود و شما هم ميتوانيد اين كار را انجام دهيد، يعني مسيح را به اتاق نشيمن دل خود دعوت كنيد و هر روز وقتي را به مطالعة انجيل و دعا و همنشيني با او بگذرانيد.

پس از مدت زماني استاد از من پرسيد: تو در خانه ات كارگاه داري؟ در زير زمين خانة دل، ميز كار و مقداري ابزار بود كه با آنها زياد سر و كار نداشتم، گاهي به آنجا سري ميزدم و از روي بي ميلي كاري ميكردم، اما چيز قابل توجه اي از زير دستم خارج نميشد. استاد را به كارگاه بردم. او به ميز كار نظري انداخت و كارهاي كم مايه و حقير من را ديد و فرمود: اين كارگاه خيلي خوب فراهم شده، براي ملكوت پدر چه چيزهايي ميسازي؟ او به چند اسباب بازي كه از روي بي ميلي ساخته بودم و آنها را بروي ميز انداخته بودم نگاهي كرده و يكي از آنها را برداشته و گفت: اين اسباب بازيها تنها چيزهايي هستند كه تو در زندگي مسيحي خود ساختي؟ گفتم: بله، خداوندا، اينها بهترين چيزهايست كه توانستم بسازم، هميشه ميخواستم كه بهتر از اينها بسازم ولي مهارت آن را ندارم. پرسيد: دوست داري چيزهاي بهتري بسازي؟ گفتم: البته. فرمود: بسيار خوب، دستهايت را بمن بده و در من آرامش بگير و بگذار روح من در پيكر تو كار كند. ميدانم كه تنبل و ترسو هستي، اما روح القدس استاد كار است، اگر او روح القدس-  دستها و دل تو را در اختيار گيرد، در پيكر تو كار خواهد كرد. استاد ابزار ها را با دستهاي نيرومند و خارق العادة خود گرفت و با من شروع به كار كرد و فرمود: اگر نااميد و خسته شدي بمن تكيه كن! هر چه بيشتر به او تكيه ميكردم، بيشتر از طريق من كار انجام ميداد. اكنون من از چيزهايي كه از زير دستم بيرون مي آيد خشنودم و ميدانم كه آنچه كه ساخته ميشود، بوسيلة قدرت و روح  پاك استاد ساخته ميشود .

وقتي ديديد كه نميتوانيد كار بسياري براي خدا بكنيد، مايوس نشويد. توانايي و مهارت، اساس كار نيست، بلكه اراده و ميل ما مهم است. بر چه كسي تكيه داريم؟ بياييد استعداد و مهارت خود را به مسيح بسپاريم. او كاري با استعدادهاي ما خواهد كرد كه خود ما را نيز به شگفت خواهد انداخت.

 

استاد از من پرسيد: آيا اتاق تفريح هم داري؟ دلم نميخواست كه او دربارة اين اتاق سئوالي كند. در آن اتاق بعضي پيوندها و دوستيها و تفريحات خاصي بود كه نميخواستم او را به آنجا راه دهم. فكر ميكردم كه مسيح از آن خوشش نمي آيد، پس خودم را به كري زدم. يك شب وقتي كه از خانه بيرون ميرفتم تا يكي از دوستانم را ملاقات كنم ، استاد مرا با نگاهي متوقف كرد و فرمود: ميخواهي بيرون بروي؟ گفتم: بله. فرمود: خيلي خب، من هم ميخواهم با تو بياييم. پريشان شده و گفتم: فكر نميكردم كه ميخواهيد با من بيرون بياييد، اجازه بدهيد تا فردا شب با هم به مجلس دعا برويم، اما امشب من قرار ديگري دارم. استاد فرمود: متاسفم، چون تصور ميكردم از زماني كه در خانة تو ساكن شدم همة كارها را با هم انجام خواهيم داد. در هر صورت ميخواهم امشب با تو بيايم. زير لب گفتم: خب، فردا شب با هم ميرويم و با شتاب از در خارج شدم. آنشب خيلي بر من سخت گذشت و خودم را سست يافتم. از خودم پرسيدم: پس من چه دوستي هستم كه مسيح را تنها ميگذارم و با ديگران همنشين ميشوم؟ چرا به جايي ميروم كه ميدانم خوشش نمي آيد؟ شب كه به خانه برگشتم، چراغ اتاقش روشن بود. به آنجا رفتم تا او را ببينم. به محض ديدن او گفتم: خداوندا، اعتراف ميكنم كه بدون تو به من خوش نميگذرد و درسي را كه بايد ياد بگيرم، آموختم. از اين به بعد همة كارها را با هم انجام خواهيم داد. پس با هم به اتاق تفريح رفتيم و استاد آن اتاق را كاملا تغيير داد. او دوستها، تفريحات جديد و شادي و نشاط را به آن اتاق ارزاني داشت.

اتفاق ديگري كه برايم رخ داد را ميخواهم باز گو كنم. روزي استاد را منتظر دركنار در   يافتم، نگاهي نافذ داشت و فرمود: در خانه بوي خاصي مي آيد! در اين اطراف يك مردار است! يقين دارم كه در طبقة دوم و در پستوي سر سرا است. تا اين حرف را زد، فهميدم كه منظورش چيست؟ ميدانستم كه مرداري در پستو است و نميخواستم كه كسي جز خودم از آن آگاه باشد. با او از پله ها بالا رفتم، بو بيشتر شد. استاد به در پستو اشاره كرد و فرمود: آنجاست، يك مردار آنجاست! من عصباني شدم و با خود گفتم: درب  تمام اتاقها را برويش گشودم و اختيارشان را به دست او دادم، ولي او ميخواهد كه من در اين پستو را هم باز كنم، براستي كه توقع زيادي دارد! من نميخواهم كه آن پستو را به او بدهم . استاد كه فكر مرا خوانده بود فرمود: خب، اگر تو فكر ميكني كه من با اين بوي مردار در خانة تو خواهم ماند، اشتباه كرده اي، من اكنون ميروم و بدون شك حاضر نيستم كه با اين بوي گند لحظه اي اينجا بمانم! ديدم كه ميخواهد از پله ها پايين برود و خانه را ترك كند. دست از مقاومت برداشتم، دليل آنرا آنهايي كه مسيح را شناخته باشند ميدانند. بدترين چيز از دست دادن همنشيني با استاد است. پس تسليم شده، با اندوه فراوان و دستي لرزان گفتم: اين كليد، ولي بايد خودت در را باز كني و آنجا را پاك و گند زدايي كني، من قدرت اين كار را ندارم. استاد فرمود: ميدانم، كليد را به من بده و اجازه بده كه پستو را خودم پاك كنم. مسيح درب را گشود و هرچه تباهي، فساد و پريشاني بود را زدود و آنجا را از وجود با ثباتش پر كرد. اين كار در يك لحظه انجام شد. چه پيروزي و چه آسايشي بعد از دور شدن آن مردار نصيب من شد!

پس فكري به خاطرم رسيد، با خود گفتم: تلاش ميكنم كه اتاق به اتاق دل را براي مسيح پاك نگه دارم. اتاقي را پاك كردم و تا به اتاق ديگري ميپرداختم، اتاق قبلي آلوده ميشد. خسته و درمانده بودم و ميخواستم با دلي پاك و بدون آلايش تابع و پيروي مسيح باشم، اما آنطوري كه ميخواستم نشد. فكري به ذهنم رسيد و گفتم: خداوندا، ممكن است كه اين خانه را با تمام اتاقهايش كاملا دراختيار بگيري و آنرا به جاي من -همانگونه كه پستو را زدودي-  پاك كني؟ آيا ممكن است كه مسئوليت جان من را به عهده بگيري؟ در چهره اش نوري درخشيد و فرمود: بدون شك، من خودم نيز در پي چنين كاري هستم، تو با نيروي خود هرگز نميتواني يك مسيحي رستگار باشي، چنين چيزي غير ممكن است، بگذار تا من اين كار را انجام دهم و بهتراست كه آنرا به من واگذاري.

آنگاه آهسته فرمود: من كه صاحب خانه نيستم، من مهمانم و ميداني كه مهمان هميشه بايد از ميزبان براي هر كاري اجازه بگيرد! تا اين حرف استاد را شنيدم، زانو زدم و گفتم: خداوندا، تو مهمان بودي و من ميزبان، اما از اين لحظه به بعد من خدمتكارت خواهم شد و تو اي مسيح، آقا و سرور من خواهي بود. آنگاه به طرف گاوصندوقي دويدم كه سند مالكيت خانه در آن بود. سند را بيرون آورده و مشتاقانه آنرا امضاء نموده و خانة دل را تا ابد به نام ميسح نمودم. سپس گفتم: آنچه دارم و خواهم داشت را از صميم دل و خالصانه به تو واگذار خواهم كرد، پس اين خانة دل را تو اداره كن، من همچون دوست و خدمتگذار با تو خواهم بود.

عيسي مسيح خداوند ما، صاحب زندگيم، هميشه نسبت به من ثابت قدم و پايدار بوده است. مجددا با زبان الكن و كلام  خود اعتراف ميكنم كه از وقتي كه عيسي مسيح در دل من مسكن گزيده،  همه چيز مرا بكلي تغيير داده و صلح و آرامش را براي من  وخانواده ام به ارمغان آورده است،آمين.

 

 

  

 دوست و خواننده گرامي؛

كليه انتقادات، پيشنهادات و  سئوالات  شما را از صميم دل مي پذيرم و در اسرع وقت پاسخ خواهم داد. شما ميتوانيد با  اين آدرس پست الكترونيكي با بنده تماس حاصل فرماييد:

 

        St_Khadem_Jesus@Yahoo.de

 

              

 

                   

                                               خادم خداوندمان مسيح، استيفان -ف. آلمان   

                                              Stefan. F, from Germany Jesus servant,

 

 

 

 

 

 
Home | مجله جوانان با مسیح | مقالات | موعظه | کتاب مقدس | اخبار | تلویزیون
Copyright [2004-2006] [Christ for Iran]. All rights reserved